تبليغاتX
Dead Dream


Dead Dream

 

رنگی است هر آنچه می بینم

و بی تعلق

به پوچی رنگ بافتنی ها در خیابان

و رنگ چرمی چشمان تو     زیر عینکی پوسیده            در قطره های باران بعد از ظهر...

و آن عصر لجن گرفته  

لای ملافه های زرد و پتوهای زخمی.

نشسته ام    پشت به پنجره    روبروی خودم

و انگشتانم را از جِرم سنگین آنهمه هجوم می شویم،

بیهوده نیست این خستگی

بیهوده نیست این بیگانگی

پس از سالها

در پوچی ساعتها

تلاش خود را به سخره گرفتم

همه جا دانه کاشتم و سبزینه دادم...

و اینک تنها نشسته ام

بی هیچ واسطه ای

و هر غروب

چین و چروک پرده ها را می کاوم...

... رنگی است همه ی دنیایم

مثل شالگردن رنگینش

و بافته ی روی موهایش برای تو...

...

روی تختی چوبین

اینجا

عروس خسته ای است با لباس سیاه

مردم او را می برند

و خودش

رشته های سیاه مروارید را

برای خودش

دوخته است....

 

۹۰/۹/۳

 

نوشته شده در جمعه 1391/01/04ساعت 2:2 توسط خود خودم| |

 

درد در بی نهایت انسان فرود می آید

مثل کمربند          به کمر یک شلوار مجلسی

و کفش تنگ یک زن          در مراسم عروسیش

تلفن مثل هر روز             سه بار زنگ می زند

و صدای خسته ای       ناگهان

                               چند هجای کامل را      ادا می کند:

                                                                   سلام

درخت پیر شده است

و خودکار لای انگشتان دخترکی

مثل سیمان لای آجر             گیر کرده است

 او با فشار              چند کلمه را پر رنگ          

                                    هجی می کند:

                              مادر     در      باران      آمد

  هیچ مردی در باران نیست

مادر     بدون چتر       

           زیر باران نشسته است

           و بغچه سنگین هراسهایش را

                                برای هیچ کسی نگشوده است

مادر   در باران نشسته است

و باز تلفن سه بار زنگ می زند

پرنده ای روی ریسمان حیاط

به سختی تعادل خویش را حفظ می کند

و صدای خسته ای

           به سختی

               چند هجای مبهم را

                     تکرار می کند:

                                       خداحافظ...

 

 ۱۳۸۷

 

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 17:22 توسط خود خودم| |

 

 

  نه کفش پوشیدم و نه پیراهنی

می خواهم مثل حوا همه ی هوای زمین را

زیر درختهای سیب و کشتزارهای گندمی

تنها

قدم بزنم...

 

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 17:21 توسط خود خودم| |

 

 

آنقدر بعید به نظر می رسم که آینه نشانم نمی دهد

نمی دانم این قلب قدیمی با این رفتار مرموز

تا کی ادامه خواهد داد

نگاه کن چقدر از خود دور شده ام به تو نزدیک!

اما هنوز

جهانی را برای تو بر دوش می کشم...

 

 ۸۷/۲/۲۳

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 17:20 توسط خود خودم| |

 

مثل یک درخت سبز ایستاده است

مثل یک درخت سبز ایستاده است

*

پرده ها از یک تشنج مبهم می لرزند

آفتاب به تمام گلها درود می گوید

و یک سیب در بهت خالی گلدانها

توی دستهای ایوان می خشکد

ردیف به ردیف موزاییک

مثل رجه های مروارید        نشسته اند

و آبراهه های باریک       زیر پلهای قدیمی عبور می کنند

صدای موسیقی از دور دست

با نور فانوسها مخلوط می شود

و از تار و پود چادرها می گذرد

و در حجم استخوانهای دختران باکره به بار می نشیند

و کودکان خسته را    به زادگاه خویش فرا می خواند

کم کم سایه های بلند و کشیده

از لب دیوار سرک می کشند

و پارچه های سفید ملحفه ها

در تلاطم باد    به گریز متوسل شده اند

و گیره ها

چون دندانهای سخت برنده ای

جسم نرمشان را گزیده است

مادر گلدانها را آب داده

و قطره های کوچک آب را

بر گیسوان خویش افشانده است

مادر نماز می خواند

ایوان سرود می خواند

باد می آید

و ملحفه های سفید می رقصند

مثل یک درخت سبز       توی باغچه

بعد از یک غروب طلایی!

*

بادها در سکوت می چرخند

آواز می خوانند

و کفشهای کهنه من

کنار حوض پایکوبی می کنند

... مادرم     نماز می خواند

 

۱۳۸۷/۵/۱۵

 

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 17:19 توسط خود خودم| |

 

 

اتاقهای سیاه

و نورهای مربعی

که نور را بر چهره ها می تاباند

خالی و بی مکعب

بُعد ملتهب ثانیه ها را به انهدام می کشاند.

سکوت، سکوت

و آغاز یک ملودی که انگار

بخشی از تمام اتاقهای سیاه را می پوشاند

و چهره های بسته را

پشت دستهای عضلانی پنهان می سازد؛

سکوت پاسخگو نیست

رنگی نیست

لحظه ی خالی همه بهت هاست

و دستهایی که فشرده اند

و دستهایی که در هم تنیده اند

خاموش... .

و چراغها مبهم

چراغهای بی واسطه و دستهای دور از هم

یک جا در هم فشرده می شوند

و در زمزمه ای به هم گره می خورند

خورشید طلوع نمی کند

و سکوت

در اتاقهای سیاه پا بر جاست...

 

۹۰/۴/۱

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 17:18 توسط خود خودم| |

 

 

یک طناب چرمی قهوه ای

دور مچ کوچک دختری

با گیتار    با ویولن

با طرز فکر ساده ای

زیر آستین بلند خاطره ها

وسط خیابان و پیاده روهای شلوغ

پیچیده است

و مردی با دستهای قهوه ای

و دیدگاه روشن یک روز اردیبهشتی

کنار پنجره ای

با تمام افکار خاص انسانی صامت

در حنجره تصویر روبرویش

گره خورده است

و کوچه و تیرهای سیمانی خاکستری

دستهایی را می بینند

که به چه آسانی

هر روز  هر شب

در هم می پیچند و گره می خورند

با طنابهای چرمی و دستهای قهوه ای .

 

۹۰/۲/۲۲

 

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 17:14 توسط خود خودم| |

 

 

باد پرنده زردی است

از پنجره به درون می آید

و روی پیراهن رنگینم

تخم می گذارد

و پرده های گلدار

در سکوت این موسیقی

ریتم تازه ای را شروع می کنند

صندلیهای سفید در ایوان

کنار گلدانهای خالی و تختهای پیر آهنی

باد روی شانه های رنجور گیاهان تخم می گذارد

نزدیک پنجره ام

به بهار دچارم

و از چشمها، دستها، پیراهنم

آبهای آبی جهان سرازیر است...

 

باد می آید

و روی ناخنهایم نهال می کارد

و بین بازوانم گلخانه ای بر جای می گذارد

دیوارها سفیدند

و ابرها هر چه نور طلایی است    پوشانده اند

و باد در کوچه

میان قدمها سرود می خواند...

نوشته ها بی رنگند،

باد می آید   و کوچه را تکان می دهد

رنگها را     پرنده ها را

و استکان خالی ظهر را     در عصر پوسیده ی تیره می نشاند،

گلهای زرد

حلقه های زرد

حلقه های گرد بی تصویر

 

و باد که باز نشانی ها را گم کرده

و تنها در خیابان

قدم می زند

زیر نور خاموش چراغ برقها...

 

 ۹۰/۳/۴

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 17:13 توسط خود خودم| |

 

 

یک دروغ بی همه چیز

یک دروغ بی همه چیز

می تواند، تمام هستی یک آبادی را ویران سازد

همیشه فاصله هست

بین این پریشانی و لحظه ای که صداها به تفهیم می رسند...

بین دستی که می چیند، می بوید

.. و دستی که سبز می شود...

دوباره مُهره های سیاه...

دوباره اسبِ سیاهِ بازیِ حریف

این روبرو نشسته، می خندد...

دوباره باخته ای،    و قبول نداری

آن زن می دانست

لحظه ای که از پشت نگاه خسته و سیمانی اش

هزاران هزار سال

به راز جاودانی تَرَک دیوارها فکر کرده بود

به صدای ماندن آن چمدان

و کوچه که باران را می بارید

...

و پیداست

جایی که مردمان آن

از خستگی حرف می زنند

و پلکهای خاکستری شان

از تورم فاصله چشم می پوشد...

آن جا می توانی

به دستهای من

به دستهای من اعتماد کنی...!

 

۸۲/۶/۲۴

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/16ساعت 18:0 توسط خود خودم| |

 

 

زمین

سرد

سرد مثل حنجره یک مرغ وحشی

و دور

من دورم

منتظر رسیدن یک طوفان

در باد غوطه ورم

جایی در انتهای ریلهای قطار

مسافری در انتظارم نیست

قندیل بسته ام

آویخته از شاخه های درخت

و زمین زیر سرم عمود شده است

هنوز باد می وزد

بی هیچ هیاهوی طوفانی

و درختی ساکت ایستاده

که من از آن آویخته ام

پوک و نازک

و برگها

از زیر قدمهای من

به سمت حیات رشد می کنند

و هنوز زمین

که به سمت من

عمود ایستاده است...

 

۸۹/۱/۱۶

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 11:38 توسط خود خودم| |


Design By : Night Skin